سیاهه (مجموعه نمایشنامههای کارگاه نمایشنامهنویسی امیر نجفی)

بنجامین: هنوز هم نفهمیدی که هیچ راهی نیست؟ هنوزم نفهمیدی که هیچ راهی جز نشستن تو همین سیاهچال لعنتی نیست؟
ماتیاس: به نظرت میارزید که اون دزد رو کشتی؟
بنجامین: چی؟ تو از کجا میدونی؟ اصلاً چه ربطی داره؟ معلومه چی داری میگی؟
ماتیاس: جواب سؤالم رو بده. گفتم از اینکه اون شب دزدی که تو خونت بود رو کشتی، پشیمونی؟
بنجامین: نه. اون بود که بهم حمله کرد. اگه میتونست حتماً کار منو خونوادم رو تموم میکرد.
ماتیاس: دوس نداری یه روز بتونی برگردی و همه چی رو دوباره از اول شروع کنی؟
بنجامین: چرا حرف مفت میزنی؟ معلومه که دوست دارم. کی دوست داره تو این آشغالدونی بپوسه؟ ولی وقتی اینجام چیکار میتونم بکنم؟
ماتیاس: الان وقتشه که کاری کنی. مگه همیشه دنبال یه روز نمیگشتی که تموم بشه این وضعیت؟ الان وقتشه.
بنجامین: چی داری میگی؟ چیکار میتونم بکنم؟
ماتیاس: بهمون کمک کن. هممون باهم فرار میکنیم.