لوگوی افراز بوک

  ورود             ثبت نام
سبد خرید من سبد خرید

نام آیتم تعداد قیمت
مشاهده سبد خرید

 


جزئیات



سرگشته‌ی پابرجا

نام کتاب
سرگشته‌ی پابرجا
نام نویسنده
مانیا نیکویی
تعداد صفحات
152
قیمت کتاب
10800 تومان
تعداد بازدید
54
تعداد فروش
0
نام انتشارات
افراز
کتاب کوتاه

کتاب کوتاه نیست

توضیحات

                               زائولان

شهریور 1382

فروغ بی‌توجه به غرولند مادر به در نیمه‌باز کوچه تکیه ‌داده و کوچه را دید می‌زد. تابستان بود و کوچه در چرت عصرگاهی فرو رفته بود. ردیف خانه‌های سازمانی یک‌شکل، از ابتدا تا انتهای کوچه کشیده ‌شده بود. گربه‌ی خاکستری در سایه‌ی دیوار همسایه لمیده بود. صدای کولر آبی از پشت‌بام خانه‌ها و بوق اتومبیل‌های سر خیابان تنها صدایی بود که رخوت کشدار کوچه را می‌شکست.

«با تو نیستم مگه؟ بیا بالا»

فروغ در را بست و به داخل خانه برگشت. حیاط کوچک بود با کاشی‌هایی که چندتایشان لق شده و شکسته بودند. شیر آبی گوشه‌ی حیاط چکه می­کرد و شلنگ آبی به دور آن حلقه زده بود. موتورسیکلت آقای چگینی تکیه‌داده به دیوار و کاسه‌ی کوچکی پر از پیچ و مهره کنار آن و سه پله تا پاگردی که فخری سینی لواشک و نعناع خشک را در آفتاب می‌گذاشت. وارد اتاق که شد فخری را دید مضطرب از سویی به سوی دیگر می­رود. مادر را می­شناخت و می­دانست هر زمان پای شرکت در مراسمی در بین باشد چه هراسی به جانش می‌افتد. آن هم مراسمی از خانواده‌ی خودش یا همان‌طور که فخری می‌گفت و فروغ و پدرش را کفری می‌کرد خاندان معظم حلیم‌پزها.

فخری گفت: «یه کاغذکادو بردار اونو کادوش کن.» و با سر به هدیه‌ی روی میز اشاره کرد.

فروغ گفت: «ای بابا، اونو که دیروز کادوش کرده بودم.»

فخری کوتاه پاسخ داد: «کاغذش جلفه.»

فروغ سر تکان داد و به‌سمت میز رفت. فخری صندوقچه­ی کوچک جواهراتش را برداشته و با دقت یک جفت النگو و سینه­ریز ظریفی را که سال­ها بود در هر مراسمی می‌آویخت جدا کرد. آویز قلب را هم برداشت و فروغ را صدا زد. آویز کودکانه بود فروغ بدون اینکه از جا بلند شود دست‌ها را به نشانه‌ی نفی تکان داد. فخری با تحکم بیشتری گفت: «د بیا لج نکن.»

فروغ که از جلوی آیینه می­گذشت نگاهی به خود کرد. کت و دامن قهوه‌ای‌رنگ قدیمی مادر را به تن داشت. کت و دامنی که فخری یک هفته‌ای روی آن کار کرده و دوخت‌ها را شکافته و اندازه‌ها را جابه‌جا کرده بود تا مناسب قد و قامت فروغ شود. فروغ اما از پوشیدنش مطمئن نبود به‌نظرش در همان نگاه اول همه می‌فهمیدند که کت و دامن قدیمی مادر را پوشیده است. مدلش مد اواخر دهه‌ی پنجاه بود و فخری یکی دوباری بیشتر آن را به تن نکرده بود و گرچه سال­ها بود که لباس اندازه‌اش نمی‌شد ولی با وسواس در گوشه‌ی گنجه از آن نگهداری می‌کرد.

به سر کوچه که رسیدند، فروغ به‌سمت ایستگاه اتوبوس آن سوی خیابان به راه افتاد.

فخری گفت: «با تاکسی می‌ریم.»

بخشی از فصل اول کتاب

زمان درج کتاب

4/13/1396 4:32:27 PM



کتاب های مشابه
آیینه قدی صدساله
7650
با موهای شانه‌نکرده
9900
سرگشته‌ی پابرجا
10800
روزگار آفِلو
9900



ثبت نظر








24 ساعت شبانه روز و هفت روز هفته پاسخگو هستیم

سایت به تازگی بروزرسانی شده است و ممکن است دچار مشکلاتی شود ، در صورت مشاهده با شماره 09173526957 رجبی تماس بگیرید ، با تشکر